تبليغاتX
سه تفنگـــدار


جایی که همه آدماش رو راست و صادقن
سوته دله دهکده

سلام

همون روز اول که شهاب و سارا به من گفتن یه دهکده راه بندازیم٬ معلوم بود که این دهکده یا آتیش میگیره یا اهالی محترم به شهر پناه میبرن! طبق آخرین تحقیقات بنده معلوم شد (یعنی به نظر میرسه) که عمو شهاب سخت مشغول بچه داریه!

سارا هم که کلاسهای زبان میره تا وقتی رفت آمریکا کم نیاره! فرار مغزها یعنی همین! اگر ما برای افرادی مثل شهاب و سارا امکانات فراهم کنیم تا استعدادهای نهفته ای که در وجودشون دارن٬ در همین دهکده شکوفا بشه٬ دیگه اینجا انقدر سوت و کور نمیشد!

صد بار گفتم سارا  تو  نباید بری خارج و مارو تنها بذاری! اما انگار نه انگار/ رفت و مارو تنها گذاشت. تو این دهکده فقط من موندم! بهمن خسته بهمن تنها بهمن آقلادی گدی یادی! [نیشخند]

حالا تو رفتی و من تنهای تنها / مانده ام خسته در این کلبه ی غم ها / ای خدایا چه کنم با دل خسته ام؟ / ز همه سوته دلان سوته دل هستم/

این شعرو در وصف عاشق سوته دل گفته بودم/ اما احساس کردم الان جا داره ازش استفاده کنم! گاهی اوقات سکوت و یا فریاد خاموش لازمه اما فکر کنم شهاب و سارا زیادی سکوت کردن و باید این سکوت رو شکست!

پاورقی: دو روز مونده تا بازی جذاب و دیدنی "بارسلونا و منچستر"/ امیدوارم تیم محبوب و رویایی من یعنی "بارسلونا" قهرمان اروپا بشه.

خداحافظ همین حالا ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:4  توسط بهمن  | 
شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
ماجرای نازلی
 

سال آخر دبیرستان بودم.یادش بخیر چه روزهای خوشی بود .

الانه که یادم میفته اشک توی چشمام جمع شده،ما آدم ها هیچ وقت قدر لحظه هایی که توش هستیم

رو نمیدونیم. smiley crying watefall

توی کلاس ۱۰ نفر بودیم که هر جا میرفتیم همیشه با هم بودیم،جامون هم همیشه ته کلاس بود.

به ته کلاسی ها معروف شده بودیم.

نازلی دختر با استعدادی بود همیشه وقتی اون بود مدام دستمون رو دلمون بود و از خنده روده بر

میشدیم.

آخه هر وقت فرصتی گیرمون میومد همه دور هم جمع میشدیم و نازلی میومد وسط و حرکات تک تک

دبیرامون رو در میاورد.

یه دبیر داشتیم که خدایی همیشه سوژه خنده بود. هروقت باهاش کلاس داشتیم من زیر چشمی

نگاهی به نازلی مینداختم و یواشکی میخندیدم،آخه میدونستم چه زنگ تفریحی بعدش داشتیم.

اون روز به ما خبر دادن که دبیر زبان انگلیسی(سوژه خنده) ممکنه اصلا نیاد. مدیر اومد سر کلاس و تذکر

داد که ساکت باشیم و صدامون در نیاد.  smiley shhhhh

ما هم که همه دخترای حرف گوش کنی بودیم واسه اینکه کسی نیاد سر کلاسمون ده دقیقه اول رو 

ساکت نشستیم،اماخب مگه میشد کم کم کلاس به یه گرد همایی تبدیل شد.

نازلی دم گوشم گفت: سارا موافقی یه حال درست حسابی به بچه ها بدیم.من که منظورش رو فهمیدم

گفتم:آره. smiley sticking out tounge

اونم که همیشه آماده بود یه جفت دستکش یه بار مصرف دستش کرد و ماسکی به صورتش زد.

بعدش پاشد رفت پای تخته سیاه و یه گچ تو دستش گرفت و محکم زد رو تخته.

همه برگشتن و نگاش کردن.یک دفعه کلاس منفجر شد. نازلی دقیقا مثل دبیر مربوطه صداش رو انداخت

توی بینی و گفت:

دختر خانم های دم بخت آروم باشید اگه همینجوری هر هر بخندید صداتون میره به دبیرستان پسرونه

که دو خیابون پایینتره . smiley shhhhh

دوباره زدیم زیر خنده. نازلی با یه دستش زیر آرنج دست دیگش رو گرفت و گفت: خانومای دم بخت

سعی کنید آرامش خودتون رو حفظ کنید و اون متن فحش انگلیسی رو که بهتون دادم رو از روش چهل

بار بنویسید و حفظش کنید و به اولین پسری که رسیدید شروع کنید واسش گفتن و اون بیچاره از همه

جا بیخبر چه میدونه فکر میکنه دارید واسش لاو میترکونید .  happy smiley with heart eyes

حرکات نازلی واقعا بامزه و خنده دار بود. کل کلاس مدام از حرکاتش می خندیدند.

یک دفعه کلاس ساکت شد،نازلی گفت: چی شده مگه یه روح خبیث دیدید ؟

و برگشت که باز با گچ بزنه روی تخته که با قیافه ی بهت زده ی دبیر روبه رو شد. surprised big eyes smiley

نازلی خشکش زده بود.   jaw dropping smiley

کلاس توی یه سکوت مرگبار فرو رفته بود.   mouth covered 3d smiley

با خودم گفتم: الانه یه کشیده میزنه تو صورت نازلی. smiley getting slapped

که یه دفعه خود دبیرمون زد زیر خنده.  laughing hard smiley

ما هم شروع کردیم به خندیدن. بعدش خانوم دبیر گچ رو از دست نازلی گرفت و گفت:

دختر جان برو یه کمی آب بخور و برگرد.

نازلی از کلاس بیرون رفت اما تا آخر زنگ نیومد دیگه.

من از برخورد دبیرمون خیلی خوشم اومد.  clap hands

زنگ تفریح نازلی رفت و معذرت خواهی کرد.  blushing smiley

 از نازلی بعدش پرسیدم اون لحظه چه حالی شدی.

نازلی توی گوشم گفت: ....

خب به نظر شما نازلی چه حالی شده بود؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 2:24  توسط سارای  | 
شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
بخشی از افکارم

سلام. دلتون قشنگ

چقدر اینجا خلوت و خوبه! یه جورایی سوت و کور به نظر میاد اما گاهی اوقات آدم از فضای شلوغ و تکراری خسته میشه و دوست داره برای مدتی هر چند کوتاه در محیطی خلوت باشه! حتی اگر اونجا سوت و کور به نظر برسه! تنهایی هم نعمتی ست و باید قدر اونو دونست و من گاهی دوست دارم تنهای تنها باشم! تو وبلاگ سوته دلان رد پایی از دوستان دیده میشه و آدم خیلی از حرف هاشو نمیتونه به قلم بکشه! افکار و عقاید انسانها با هم فرق می کنه به همین علت خیلی از حرف ها تو دل آدم میمونه! چون ممکنه نظر شخصی دوستی باعث آزار نویسنده بشه و یا نوشته باعث آزار مخاطبی بشه!

تو یک اتاق شلوغ که شتر با بارش گم میشه نشستم و دارم فکر میکنم. صدای موزیکی از همین نزدیکی به گوشم میرسه! خیلی عجیبه چون وقتی موزیک گوش میدم خودمم زمزمه میکنم و اصلا نمیتونم فکرمو متمرکز موضوع خاصی کنم! اما همین حالا یکان یکان سلولهای خاکستری مغزم برای یک موضوع فعالیت میکنه! به آفرینش انسان فکر میکنم! به این فکر میکنم که آخر و عاقبت ما انسانها چی میشه؟ آیا این دنیا در برابر عالم برزخ دنیایی مجازی به حساب میاد؟ خواهرم میگه: زیاد به این چیزا فکر نکن! خب انسان آفریده شد و داریم زندگی میکنیم و دیگه به بقیه اش زیاد فکر نکن! اما من همچنان فکر میکنم و همیشه سعی میکنم تا محیطی که سکوت در آن حکم فرما باشه آماده کنم تا بهتر فکر کنم و به عمق مساله برسم!

 

پاورقی1: بعد از بازی ایران و عربستان نزدیک بود سکته کنم از بس که حرص خوردم!

 

پاورقی2: همه رفتن کسی با ما نمونده/کسی خط دل ما را نخونده! معلوم نیست سارا کجا رفته! سوته دلان با اون انگشت و اون مغز کوچیکش باید دو جا بنویسه!

 

پاورقی3: شهاب به فریاد دل سوخته ام برس!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 18:56  توسط بهمن  | 
شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
ایام عید
سلام به همه مخصوصا خاله سارا و عمو بهمن

امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین

مثل اینکه همه دوستان رفتن مسافرت چون آمار ها آمده پایین

در هر صورت امیدوارم به همه شما خوش بگذره

امسال هم شده سال اصلاح الگوی مصرف

من موندم الگوی مصرف برای کی و برای چی؟ نکنه قراره قحطی بیاد - خدا بخیر کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 19:25  توسط شهاب  | 
شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
ترس و وحشت
 

توی خونه نشسته بودم.حسابی حوصلم سررفته بود.به هر کی هم زنگ میزدم  که پاشو بیا  پیشم

 میگفت: نمیتونه بیاد.

خلاصه دیگه کلافه شده بودم که تلفن زنگ خورد. پریدم رو تلفن.

دختر خالم الهام  بود.گفت: سارا پاشو بیا اینجا یه فیلم گرفتم آخر ترس.منم از خدا خواسته سریع یه

آژانس گرفتم و رفتم خونه خالم. دیدم همه جارو هم تاریک کرده؛گفتم بابا چه خبره مگه میخوای سینما

درست کنی . گفت: آخه یه فیلم ترسناکه چون میترسیدم تنهایی ببینم گفتم تو هم بیا ۲تایی ببینیم.

من چشمام گرد شد. راستش عاشق فیلم های ترسناکم . گفتم ایول بذار تا ببینیم.

واقعا ترسناک بود.از همون اولش ۲تایی به مبل چسبیده بودیم. گاهی خودم رو جای آرتیست میذاشتم

چقدر شجاع بود واقعا.

یه نیم نگاه به الهام انداختم  بد جوری محو فیلم شده بود.حس کردم توی خود صحنه فیلم رفته

شیطونیم یه دفعه ای گل کرد؛آروم موهای سرم رو کشیدم توی صورتش. که چشمتون روز یا شب بد

نبینه چنان جیغی کشید که فکر کنم اون لحظه از همه تارهای صوتیش استفاده کرد. من که از دم

دستش فرار کردم و زدم زیر خنده. تهدیدم کرد که بعدا به حسابم میرسه و تلافیش رو سرم در میاره.

نشستیم تا بقیه فیلم رو ببینیم اما دورتر از من نشست و هر از گاهی یه نیم نگاهی بهم مینداخت.

این دفعه دو تایی محو فیلم شدیم فیلم به جاهای حساس رسیده بود.  یه دفعه ای در اتاق باز شد و

یه سایه دیدیم که یه دفعه من و الهام از ترس شروع کردیم به جیغ کشیدن و به طرف سایه حمله بردیم.

سایه هم برگشت و فرار کرد. در یک لحظه همه جا روشن شد و قیافه ی وحشتزده ی پسرخالم  آرمان

 رو دیدم که مات و مبهوت به ما نگاه میکرد. من و الهام به هم نگاهی کردیم بعد یهویی زدیم زیر خنده.

 آرمان فقط به ما نگاه میکرد.

بعد واسمون تعریف کرد اون لحظه که ما با جیغ به طرفش رفتیم؛اون فکر کرده کسی پشت سرشه که

میخواد از پشت سر بگیردش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 17:12  توسط سارای  | 
شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
تا شقایق هست زندگی باید کرد

به ساعتی که توی اتاق همیشه جلوی چشمم هست خیره شدم احساس میکنم عقربه ی کوچیک خیلی سریع تر از ثانیه شمار حرکت میکنه!

 خدای من زمان خیلی سریع داره سپری میشه خیلی به ساعت نگاه میکنم انگار منتظری اتفاقی هستم. با خودم که فکر میکنم به این نتیجه میرسم که اصلا نیازی نیست به ساعت نگاه کنم .

نه منتظر کسی هستم و نه چیز خاصی ولی همیشه نگاهم به ساعته واقعا نمیدونم دلیل اینکه زمان انقدر واسم مهمه چی میتونه باشه؟! گاهی اوقات احساس میکنم باطری ساعت هیچ وقت تموم نمیشه و ما انسانها هستیم که در زندگی کم میاریم و در نقطه ای در جا میزنیم!

 زندگی با تمام خوبی و بدی و دشواریهایی که داره خیلی زود به پایان میرسه اگر کمی دقت کنیم می بینیم که در این دنیا همیشه (جریان) وجود دارد. به این شکل که آب رودخانه هیچ وقت ثابت نخواهد ماند. به گردش خون در بدن و گردش مایعی که مانند رودخانه همیشه در لابه لای سلولهای مغر ما جریان دارد میتونیم اشاره کنیم!

 اگر (جریان) وجود نداشت حیات انسان هم وجود نداشت پس باید همیشه سعی کنیم (جریان) داشته باشیم. باید از ثانیه به ثانیه زندگی نهایت بهره را برد. باید (جریان) داشته باشیم تا بتونیم در جامعه خودی نشون بدیم و از استعدادهای خود استفاده کنیم. باید عزممان را جزم کنیم و از نعمتهایی که خداوند به ما داده استفاده کنیم چرا که همه ما مسافریم و برای مدت کوتاهی در این کره ی خاکی اقامت داریم پس بهتر است در این مدت کوتاه در جا نزنیم و به حرکت خود ادامه دهیم!

 

پاورقی1: این مطلب رو چند ماه پیش نوشتم. گفتم بد نیست اینجا هم باشه تا کمی خوشحال بشیم!

 

پاورقی2: آقا من همیشه از چهارشنبه سوری وحشت داشتم. تصور کنید آب مقطر انداختن تو آتیش و این همه فضای باز. شیشه خرد شده صاف میاد میره تو چشم من! تا همین حالا دو بار نزدیک بود کور بشم!

 

پاورقی3: داداشم میگه چند روز پیش تو برنامه عمو پورنگ اتفاق جالبی افتاد! گویا عمو پورنگ در حال صحبت کردن با کودکی بوده. بعد عمو پورنگ میگه: خب کوچولو بگو ببینم چه عروسکایی داری؟! بچه میگه: یه عروسک میمون دارم که بابام میگه احمدی نژاده! (چه گندی زد بچه! بیچاره باباهه الان میگه عجب غلطی کردم!)

 

پاورقی4: اگر دوست داری از گندی که پارسال یکی از دوستان قدیمی بنده در چهارشنبه سوری زده با خبر بشی یه سر به ادامه مطلب بزن!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:12  توسط بهمن  | 
شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
اولین قدم سارای...
سلام

 سارا هستم ؛ شاید بعضی ها من رو بشناسن واسه اونایی میگم که من رو نمیشناسن

اصلا بزارید از اول واستون تعریف کنم:

حدود یک سال پیش با خانواده ی عزیزم از ایران خارج شدم. خیلی احساس دلتنگی میکردم اونم از

نوع وحشتناکش

تا اینکه به پیشنهاد دختر خاله ی گلم خواستم که یه بلاگ داشته باشم. واسه خاطر همین دست به دامن عمو بلاگفا شدم؛که بعد از کلی تشریفات و کاغذبازی یه جایی رو بهم اختصاص داد.

اول باید دکورم رو عوض میکردم.

بعد کلی دوندگی این ور و اونور یه چیزی از سر ناچاری انتخاب کردم.

یه سروسامونی به خونه ی جدیدم دادم و حالا باید میرفتم مهمون دعوت کنم.

باز دست به دامن عمو بلاگفا شدم. اونم که گریه زاری هام رو دید بهم گفت : سارا جونم بیا یه جزیره نشونت بدم که عمرا جایی دیده باشی.

منم کلی ذوق زده شدم.تو چشمام یه برق خاصی دیده شد.

وارد جزیره شدم.وای که چه جایی بود توی خوابم نمیشد یه چنین جزیره ای رو به چشم ببینی.

خلاصه یه بلیت گرفتم و وارد جایگاه شدم. یه نوشیدنی هم خوردم.

صاحب جزیره که بسیار مهمون نواز بود همون موقع اومد و بهم سر زد.

تازه یه جایی هم بهم داد که بعدها جام رو تغییر داد.

تو جزیره با خیلی ها آشنا شدم که این وسط با عمو سوتی آشنا شدم.

حالا جوری شده که عمو سوتی رو از جونم هم بشتر دوستش دارم.

اینجا من و صاحب جزیره عمو شهاب با عمو سوتی تصمیم گرفتیم یه پایگاه جدیدی در دل همه دوستان

ایجاد کنیم.

من دلم میخواد اینجا خاطراتی رو که توی اینترنت داشتم رو واسه شما تعریف کنم.

فدای دل همه شما ها

                                سارای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:58  توسط سارای  | 
شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
ساحل و صدف
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.
 - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:"برای این یکی اوضاع فرق کرد."

پاورقی : زینب سلحشور : خانم‌ها در سینمای ما نقش گوجه روی سالاد را دارند؛ یک نقش تزئینی!

منتظر پاورقی های عمو بهمن باشید

شهاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 21:44  توسط شهاب  | 
شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
قدردانی از دوستان

سلام. میگن هر چیزی رو که خرج کنی کم میشه اما مهر و محبت رو هر چی بیشتر خرج کنی٬ بیشتر گیرت میاد. باید سعی کنیم با ول خرجی در محبت کردن به دوستان و عزیزانمون انسان ارزشمندی باشیم تا دیگران هم به وجود ما افتخار کنن. پیدا کردنه دوست کار سخت و اما نگه داشتن آن سخت تر است.

صاحب اصلی اینجا عمو شهابه که زحمت کشید و راه اندازی کرد تا جایی باشه برای حرف زدن. برای انسانهایی که به هم محبت میکنن. برای دوستان دنیای مجازی که برای هم ارزش قائلن و با خنده های هم شاد و با ناراحتی هم "کمی غمگین" میشن. برای انسانهایی که جز صداقت چیز دیگری در ذات آنها نیست( عمو شهاب و سارا) نمیگم خودم صداقت ندارم اما همیشه سعی کردم طوری ظاهر بشم تا دیگران بتونن در موردم صادقانه قضاوت کنن.

از شهاب خان ممنونم که از من خواست تا چند خطی بنویسم و اما ببخشید که به قول معروف "دست به قلم" خوبی ندارم و انشاالله نوشته های جالب و خواندنی از شهاب و سارا در روزهای بعد روی کاغذ این صفحه پیاده خواهد شد!

پاورقی: در پست قبلی عمو شهاب بهترینی برای خودش پیدا نکرده ولی من سمت "عزیز بلاگفا" رو بهش اختصاص میدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 19:5  توسط شهاب  | 
شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
فعلا سه تفنگ دار
با سلام به همه دوستان بلاگفایی و...

این وبلاگ با هدف نامشخص راه اندازی شده و در حال حاضر توسط سه نفر مطالب آن به روز میشه

نفر اول خاله سارا : http://www.yeki-ye-dooneh.blogfa.com/ بهترین کارشناس بلاگفا

عمو سوتی (بهمن) : http://servate-salamati.blogfa.com/ بهترین نویسنده بلاگفا

و نفر آخر عمو شهاب : http://irpcnet.blogfa.com/ که البته بهترینی براش وجود نداره

فعلا خدا حافظ همین حالا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:1  توسط شهاب  | 
شاید هنوز امید به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد