سال آخر دبیرستان بودم.یادش بخیر چه روزهای خوشی بود .
الانه که یادم میفته اشک توی چشمام جمع شده،ما آدم ها هیچ وقت قدر لحظه هایی که توش هستیم
رو نمیدونیم. 
توی کلاس ۱۰ نفر بودیم که هر جا میرفتیم همیشه با هم بودیم،جامون هم همیشه ته کلاس بود.
به ته کلاسی ها معروف شده بودیم.
نازلی دختر با استعدادی بود همیشه وقتی اون بود مدام دستمون رو دلمون بود و از خنده روده بر
میشدیم.
آخه هر وقت فرصتی گیرمون میومد همه دور هم جمع میشدیم و نازلی میومد وسط و حرکات تک تک
دبیرامون رو در میاورد.
یه دبیر داشتیم که خدایی همیشه سوژه خنده بود. هروقت باهاش کلاس داشتیم من زیر چشمی
نگاهی به نازلی مینداختم و یواشکی میخندیدم،آخه میدونستم چه زنگ تفریحی بعدش داشتیم.
اون روز به ما خبر دادن که دبیر زبان انگلیسی(سوژه خنده) ممکنه اصلا نیاد. مدیر اومد سر کلاس و تذکر
داد که ساکت باشیم و صدامون در نیاد. 
ما هم که همه دخترای حرف گوش کنی بودیم واسه اینکه کسی نیاد سر کلاسمون ده دقیقه اول رو
ساکت نشستیم،اماخب مگه میشد کم کم کلاس به یه گرد همایی تبدیل شد.
نازلی دم گوشم گفت: سارا موافقی یه حال درست حسابی به بچه ها بدیم.من که منظورش رو فهمیدم
گفتم:آره. 
اونم که همیشه آماده بود یه جفت دستکش یه بار مصرف دستش کرد و ماسکی به صورتش زد.
بعدش پاشد رفت پای تخته سیاه و یه گچ تو دستش گرفت و محکم زد رو تخته.
همه برگشتن و نگاش کردن.یک دفعه کلاس منفجر شد. نازلی دقیقا مثل دبیر مربوطه صداش رو انداخت
توی بینی و گفت:
دختر خانم های دم بخت آروم باشید اگه همینجوری هر هر بخندید صداتون میره به دبیرستان پسرونه
که دو خیابون پایینتره . 
دوباره زدیم زیر خنده. نازلی با یه دستش زیر آرنج دست دیگش رو گرفت و گفت: خانومای دم بخت
سعی کنید آرامش خودتون رو حفظ کنید و اون متن فحش انگلیسی رو که بهتون دادم رو از روش چهل
بار بنویسید و حفظش کنید و به اولین پسری که رسیدید شروع کنید واسش گفتن و اون بیچاره از همه
جا بیخبر چه میدونه فکر میکنه دارید واسش لاو میترکونید . 
حرکات نازلی واقعا بامزه و خنده دار بود. کل کلاس مدام از حرکاتش می خندیدند.
یک دفعه کلاس ساکت شد،نازلی گفت: چی شده مگه یه روح خبیث دیدید ؟
و برگشت که باز با گچ بزنه روی تخته که با قیافه ی بهت زده ی دبیر روبه رو شد. 
نازلی خشکش زده بود. 
کلاس توی یه سکوت مرگبار فرو رفته بود. 
با خودم گفتم: الانه یه کشیده میزنه تو صورت نازلی. 
که یه دفعه خود دبیرمون زد زیر خنده. 
ما هم شروع کردیم به خندیدن. بعدش خانوم دبیر گچ رو از دست نازلی گرفت و گفت:
دختر جان برو یه کمی آب بخور و برگرد.
نازلی از کلاس بیرون رفت اما تا آخر زنگ نیومد دیگه.
من از برخورد دبیرمون خیلی خوشم اومد. 
زنگ تفریح نازلی رفت و معذرت خواهی کرد. 
از نازلی بعدش پرسیدم اون لحظه چه حالی شدی.
نازلی توی گوشم گفت: ....
خب به نظر شما نازلی چه حالی شده بود؟